Thursday, July 04, 2002

سلام دوباره
چرا چندوقتی يادم ر�ته بود بنويسم؟ حتما خيلي کار داشتم! آخه ميدونين من روزها کار ميکنم.
الان جاتون خالي دارم Beatels گوش ميکنم. چند وقتيه که نميدونم چرا باهاشون حال ميکنم.
من خيلي راجع به علاقه مندي و دوست داشتن �کر کردم. که اون چه چيزي تو ذهن و مغز آدم هست
که به آدم ميگه تو از اين خوشت مياد و از اين يکي بدت مياد. خيلي تعجب نکنيد چون هنوز جوابش
رو پيدا نکردم. ديروز خيلي ات�اقي گذرم ا�تاد به سايت و يادداشتهاي احمد انوري. من راستش باهاش
در ارتباط نيستم ولي جزو ا�راديه که من نسبت بهش و کارهاش کنجکاوم. الان نميدونم دقيقا کجاست
ولي از چيزي که من پيشبيني ميکردم عقب تره. �کر کنم يه خورده تنبلي ميکنه. ولي مطمئنا هميشه
منبع اخبار هيجان انگيز خواهد ماند.
امروز بالاخره تحملم تموم شد و دوباره چندتا پيغام به چند ن�ر �رستادم. گرچه باز هم مثل هميشه بدون
پاسخ خواهند موند. نميدونم که سر آدمها چه بلايي اومده با هاشون نميشه دو کلام اختلاط کرد. البته
خودم هم خيلي سرد شدم بطوريکه از خودم هم گله ميشه که چرا بي بخار شدم. خب من از اولشم خيلي
بخار نداشتم. يه دوستي دارم که هروقت ميرم پيشش و غر ميزنم بهم ميگه تنها راهش خودکشيه. البته
من چون خيلي باهاش دوستم براي همين هيچوقت به حر�هاش گوش نميکنم. من اصولا حر� آدمهايي
که نميشناسم رو راحت تر قبول ميکنم. چون ميدونم اونها هيچ دليلي ندارند که بخوان از دست من راحت
بشند.
الان ر�يقم بود زنگ زده بود. خب مثل هميشه سير تا پياز امروز رو برام گ�ت. حالش بد نبود. احتمالا
امشب باز ميبينمش. خب �کر کنم برم يه زنگ بزنم به محمد. خيلي وقته که ازش خبري نيست.
تا بعد